تبليغاتX
اهریمن عاشق
blogs Templates for your blog persianweblog
دیشب تما سایه ها را سر بریدند . . . کفتارها قلب شقایق را دیدند
اهریمن عاشق

. . .
  نمی دونم کی اما . . . . برمی گردم

 


بازگشت از دیار باقی
  سلام به همه دوستان گلم . . . حالتون خوبه ؟

خیلی دوست داشتم زودتر از اینها اینجا رو به روز کنم اما به دو دلیل نمی تونستم یکی اینکه دست و قلمم مدتها بود بد به هم پشت کرده بودند و یکی دیگه هم اینکه بعد از آشتیشون خودم چند روزی اسیر تخت بیمارستان و بعد هم خونه نشین بودم . . . الان نمی دونم چه نیرویی داره می نویسه این کلمات رو فقط می دونم که نیروی دستهای من نیست . . .

بریم سراغ ترانه . . . دوباره برمی گردم

تقدیم به رفیق شبای تنهاییم بانوی . . .

به چشمای تو مومن بودم اما

حالا کافر ترینم به نگاهت

می گفتی عاشقی اما نه . . .بودی ؟

شکستم پا به پای اشتباهت

چه آسون تو یه روز برفی و سرد

نگاهت صادقانه باورم شد

چقدر آسون چه بی عذر و بهانه

دروغات احمقانه باورم شد

خیال کردم تویی اونکه می تونه

به شبهام نور امید و بپاشه

بمونه با من و دیوونگی هام

بتونه همدم تنهایی باشه

ولی تو جای خنده تو دل من

نهال اشک و درد و غصه کاشتی

خودت رفتی ولی تو قلب خسته م

غم و بغض و جنون و جا گذاشتی

خودت خواستی نمونم. . . " با نگاهت

تمنای نگاهم رو سوزوندی"

خودت با هر بهونه دستت اومد

همیشه قلب  زخمیمو چزوندی

"ولی دیگه نمی تونم بمونم

به پای تو ". . . دیگه طاقت ندارم

دیگه خسته شدم خسته . . . می فهمی ؟

بذار راحت بگم . . . دوستت ندارم

* * *

چیزی شبیه پی نوشت :

ـــــــــ این کلمات تو شرایطی اومدن سراغم که حتی توان حرف زدن هم نداشتم چه برسه به نوشتن . . . می دونم عالی نیستند حتی خوب هم نیستند . . . اما دوستشون دارم .  .به خاطر حسی که موقع سرودنشون داشتم و به خاطر تولد دوباره ترانه در من و به خاطر . . .

ـــــــــ باز هم در رفتم از دست عزرائیل  . . نمی دونم کیه که دوست نداره برم ولی هر کی هست انگار حرفش خیلی خریدار داره . . .

ـــــــــ این دوهفته اونقدر معجزه دیدم که . . . حالا اگه خود خدا هم بگه وجود نداره من ایمان دارم که هست . . .درست در همین نزدیکی

ـــــــــ تو دو شبی که بیمارستان بودم کسایی که اصلا انتظارشونو نداشتم دائم کنارم بودن و دقیقا همون کسایی که منتظرشون بودم تنهام گذاشتن . . .یعنی اصلا به یادم نبودن که بدونن کجا هستم . . . حالا دیگه منتظر هیچ کس و هیچ چیز نیستم . . .حتی . . . حتی دستای لرزون و سرد تو. . .

 

 

 


شاعر . . .
 

سلام به همه دوستان گلم

عادت ندارم  ودوست هم ندارم که اهریمن عاشق رو با شعر شاعر دیگه ای به روز کنم ( حتی اگه شاعری به بزرگی حسین منزوی باشه ) اما یکبار و ( شاید ) برای آخرین بار می خوام بر خلاف عادت عمل کنم و غزلی بنویسم از مرحوم حسین منزوی نه به خاطر اینکه ایشون شاعر بزرگی هستند ( که در بزرگ بودنشون ذره ای شک ندارم ) و نه به این خاطر که همه بفهمن من هم اشعار ایشون رو می خونم . . .  این غزل رو می نویسم به خاطر احساس فوق العاده زیبایی که با خوندنش درمن به وجود اومد . . . می نویسم به خاطر ذات پر معنای غزل . . . می نویسم به خاطر احترام فوق العاده که برای شعر و شاعر قائلم . . . می نویسم به خاطر هتک حرمت هایی که به ذات مقدس شعر و شاعر شده و می شه و . . . می نویسم که یادم بمونه قدم در چه وادی مقدسی گذاشتم . . . می نویسم که یادم بمونه شاعر چه حرمتی داره و چه عظیم و سنگینه این لقب و هر کس لایق ملقب شدن به نام مقدس شاعر نیست . . . می نویسم که . . .

مقدمه هر چه کوتاهتر بهتر . . . اصل مطلب اینجاست :

شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشاخت

تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت

کنج خرابت را بسی تسخر زدند اما

گنج تو را ای خانه ویران کسی نشناخت

جسم تو را تشریح کردند از برای هم

اما تو را ای روح سرگردان کسی نشناخت

آری تو را ای گریه پوشیده در خنده

و آرامش آبستن توفان کسی نشناخت

زین عشق ورزان نسیم و گلشنت نشگفت

کای گردباد بی سرو سامان کسی نشناخت

وز دوستداران بزرگ کفر و دینت هم

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان کسی نشناخت

" گفتند این دون است و آن والا , تو را اما

ای لحظه دیدار جسم و جان کسی نشناخت "

" با حکم مرگت روی سینه سالهای سال

آن جا تو را در گوشه یمگان کسی نشخات "

"فریاد نای ات را و بانگ شکوه هایت را

ای طالع و نام تو نا همخوان کسی نشناخت "

" بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

با آن درید سینه عرفان کسی نشناخت " 

" ای جوهر شعر تو چون نام تو برنده

ذات تو را ای جوهر بران کسی نشناخت "

" روزی که می خواندی مخور می محتسب تیز است

لحن نوایت را در آن سامان کسی نشناخت "

"وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز

گویا تو را زان پوستین پوشان کسی نشناخت "

" چون می شدی مخنوق از آن مستان تو را ای تو

خاتون شعر و بانوی ایمان کسی نشناخت "

" آن دم که گفتی باز گرد ای عید از زندان

خشم خروشت را در آن زندان کسی نشناخت "

" چون راز دل با غار می گفتی تو را هم نیز

ای شهریار شهر سنگستان کسی نشناخت "

" حتی تو را در پیش روی جوخه اعدام

جز صبحگاه خونی میدان کسی نشناخت "

هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت

حسین منزوی – از شوکران و شکر – غزل 145

 

یک توضیح کوچولو : ابیات داخل " " اشاره به چند تن از شاعران معترض و مبارزو متعهد کشورمون داره که نامشون و توضیح بیشتر در انتهای مجموعه غزل " از شوکران وشکر " ذکر شده .

 

 

 


  سلام به همه دوستان گلم . . .

قبل از هر چیزی با تاخیر سال جدید رو بهتون تبریک می گم و امیدوارم این سال موعد تحقق تمام آرزوهای خوبتون باشه . . .

در این روزهای بی شعر سخت ترین کار ممکن آپ کردن اینجاست . . . .چیزی در حد غیر ممکن . . .اما غیر ممکن برای من وجود نداره چون به قول مرحوم پناهی : من انسانم . . . من شکوه همه آفاق هستم ( اگه اشتباه نوشتم خودشون و علاقه مندانشون امیدوارم عفو کنند)

به هر حال یه کلماتی هست که با اینکه ناقصه دوست دارم بنویسم . . . هر کسی دوست داشت نظرش رو بگه :

خورشید صبح چشم دلم را مذاب کرد . . . آرامش گس سحرم را خراب کرد

شاید برای کعبه شدن در نگاه خلق . . . اشک مقدس شب ما را سراب کرد

. . . .

- بذار عاشق تو باشم تا دوباره جون بگیرم . . .

 

 

 


مادر بارون . . .
  سلام به همه دوستان گلم

بعد از مدتها اومدم با یه ترانه قدیمی . . .

خوب یادمه  . . چهارشنبه۹ اسفند ۱۳۸۵ وقتی که مثل همیشه رفتم به سراغ سه نقطه های خط خطی  ای که دغدغه یه روز تکراری رو بریزم دور و تو دریای آرامش مطلقش غرق شمَ دوبیت بسیار زیبا خوندم که همون لحظه حسی شد برای یه ترانه . . . حالا شاید اون حس رو نداشته باشم ( نمی دونم شاید هم داشته باشم ) اما همیشه این ترانه رو دوست دارم حتی اگر خیلی وقت باشه که عاشقانه ننوشته باشم . . .

این دوبیت بسیار زیباکه تماما حسند و . . . رو اینجا می نویسم با اجازه از آقای رضا صدیق

خیلی خواستم که با توفاصله رو خط بزنم

خودمو مثل یه ماهی طرح یه کاشی کنم

خیلی خواستم خنده هاتو رو دلم قاب بگیرم

رو حجاب گونه هات بوسه رو نقاشی کنم

                                   ...................................

و حالا ترانه خودم که .  . .

خیلی خواستم تو هجوم لحظه های بی کسیت

ابر بارونی شم و چشماتو آب پاشی کنم

خیلی خواستم با تو باشم تا نهایت خیال

تو رو ای فرشته تجسم و نقاشی کنم

اما تو مادر بارون با ما همرا نبودی

دستامون تو دست هم ولی تو اینجا نبودی

می دونم واسه نگاه روشنت خیلی کمم

تو یه آسمون می خواستی فکر دریا نبودی

نازین بانو منو تنها گذاشتی تو کویر

نه عزیزم تو هم انگار واسه ما پا نبودی

گلکم فکر نکنی یه وقت ازت دلگیرما

همدم تنهاییهام هنوز چشاتن به خدا

هنوزم به یاد خنده هات دارم غزل می گم

نمی بینی تموم قافیه هام شده " شما  " ؟

منچی قلب شکسته م مگه می شه بگذرم

آخه از خاطره های اون روزای بی ریا ؟

 

 

 


دیشب تمام سایه ها را سربریدند
  سلام به همه دوستان گلم . . .

مرسی خیلی زیاد از حمیده نازم که با متن خوشگلش درباره نجوای شبانه حسابی غافلگیرم کرد و مرسی از هدیه نازنینم که به یاد ما بوده و از  آتنای گلم که تلفنی تبریک گفت بهم تولد نجوا رو و خمه کسانی که یادشون بوده اما نگفتند و اونایی که یادشون نبوده . . .

راستش یه مثنوی هست که خیلی وقت پیش چند بیتش رو گفتم و بعد دیگه رفت کنار . . . یعنی هر کاری کردم حتی یک مصرع هم نتونستم بهش اضافه کنم . . . اما امرز یهویی توبانک !!!!!!!!! یه چیزایی اومد تو ذهنم و اومدم با افعال قبلی ترکیبش کردم و این شد که قراره بخونید . . . بازم مقل همیشه مثل تمام کارهام با تمام علاقه ای که بهش دارم هیچ تعصبی ندارم روش و ازتون می خوام سختگیرانه و بی رحمانه ( اما منصفانه ) نقدش کنید به قول معروف : بچه عزیزه اما تربیتش عزیز تره

قبل از اینکه کارو بخونیم تشکر می کنم از حمیده بانوی عزیزم که این ابیات رو که خودم تا حدی فراموش کرده بودم به دستم رسوند و هم حسی کرد باهام که بتونم باز بنویسم و ممنونم از جناب آقای عمران میری  به خاطر کمکهای استادانه شون و عذر می خوام از آقای علی معلم به خاطر . . .

خوب دیگه بریم سراغ مثنوی :

دیشب تمام سایه ها را سربریدند

کفتارها قلب شقایق را دریدند

دیشب شب اعدام لبخند و صدا بود

دیشب شب انکار آیات خدا بود

در پیش چشمان خیانتکارمان. . .  وای

دست جنون بر گردن ایمانمان . . . وای

در کوچه ها انسانیت حراج می رفت

روح و دل و ایمانمان تاراج می رفت

دیشب تمام کوچه ها بن بست بودند

شب زنده داران غزل هم مست بودند

در مستی ما عقلمان بردند دیشب

مردان به یکباره همه مردند دیشب

ابلیس غرق شادی و رقص جنون شد

فواره تا فواره دریا غرق خون شد

دیگر زبان شاعرانه نیست با من

حسن ختامم را "معلم " گفته قبلا

"چون ناکسان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما "

.

 

 


منوي وبلاگ

  RSS  


درباره وبلاگ


آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386

لینک دوستان
آفاب آمد دليل آفتاب "حميده بانو "
. . ."عالين نجاتي"
شب كولي "رضا افشاري "
مني كه خي سرم شاعرم هنوز "عمران ميري "
سنگواره "امين متين "
مرگ رنگ "هادي كاظمي "
غزل پست مدرن "سيد مهدي موسوي "
حنجره ي بي فرياد "نيما ايماني "
سه نقطه "رضا صديق"
ترانه و روانپزشکی "دکتر افشین یداللهی"
اخبار وبلاگ ها