| سلام به همه دوستان گلم
عادت ندارم ودوست هم ندارم که اهریمن عاشق رو با شعر شاعر دیگه ای به روز کنم ( حتی اگه شاعری به بزرگی حسین منزوی باشه ) اما یکبار و ( شاید ) برای آخرین بار می خوام بر خلاف عادت عمل کنم و غزلی بنویسم از مرحوم حسین منزوی نه به خاطر اینکه ایشون شاعر بزرگی هستند ( که در بزرگ بودنشون ذره ای شک ندارم ) و نه به این خاطر که همه بفهمن من هم اشعار ایشون رو می خونم . . . این غزل رو می نویسم به خاطر احساس فوق العاده زیبایی که با خوندنش درمن به وجود اومد . . . می نویسم به خاطر ذات پر معنای غزل . . . می نویسم به خاطر احترام فوق العاده که برای شعر و شاعر قائلم . . . می نویسم به خاطر هتک حرمت هایی که به ذات مقدس شعر و شاعر شده و می شه و . . . می نویسم که یادم بمونه قدم در چه وادی مقدسی گذاشتم . . . می نویسم که یادم بمونه شاعر چه حرمتی داره و چه عظیم و سنگینه این لقب و هر کس لایق ملقب شدن به نام مقدس شاعر نیست . . . می نویسم که . . .
مقدمه هر چه کوتاهتر بهتر . . . اصل مطلب اینجاست :
شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشاخت
تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تسخر زدند اما
گنج تو را ای خانه ویران کسی نشناخت
جسم تو را تشریح کردند از برای هم
اما تو را ای روح سرگردان کسی نشناخت
آری تو را ای گریه پوشیده در خنده
و آرامش آبستن توفان کسی نشناخت
زین عشق ورزان نسیم و گلشنت نشگفت
کای گردباد بی سرو سامان کسی نشناخت
وز دوستداران بزرگ کفر و دینت هم
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان کسی نشناخت
" گفتند این دون است و آن والا , تو را اما
ای لحظه دیدار جسم و جان کسی نشناخت "
" با حکم مرگت روی سینه سالهای سال
آن جا تو را در گوشه یمگان کسی نشخات "
"فریاد نای ات را و بانگ شکوه هایت را
ای طالع و نام تو نا همخوان کسی نشناخت "
" بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور
با آن درید سینه عرفان کسی نشناخت "
" ای جوهر شعر تو چون نام تو برنده
ذات تو را ای جوهر بران کسی نشناخت "
" روزی که می خواندی مخور می محتسب تیز است
لحن نوایت را در آن سامان کسی نشناخت "
"وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز
گویا تو را زان پوستین پوشان کسی نشناخت "
" چون می شدی مخنوق از آن مستان تو را ای تو
خاتون شعر و بانوی ایمان کسی نشناخت "
" آن دم که گفتی باز گرد ای عید از زندان
خشم خروشت را در آن زندان کسی نشناخت "
" چون راز دل با غار می گفتی تو را هم نیز
ای شهریار شهر سنگستان کسی نشناخت "
" حتی تو را در پیش روی جوخه اعدام
جز صبحگاه خونی میدان کسی نشناخت "
هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت
حسین منزوی – از شوکران و شکر – غزل 145
یک توضیح کوچولو : ابیات داخل " " اشاره به چند تن از شاعران معترض و مبارزو متعهد کشورمون داره که نامشون و توضیح بیشتر در انتهای مجموعه غزل " از شوکران وشکر " ذکر شده .
|